کنر مستِ آزادی است،
و من خواهرش هستم
دخترِ کوه، خواهرِ رود، عاشقِ تو
دخترِ کوه، خواهرِ رودِ مستِ کُنر
به نامِ تو می خروشم، ای افغانستان.
افغانستان من ٫کُنرِ من، خونِ من، وطنِ من.
در رگ هایم کُنر می خروشد، بر لب هایم نامِ تو افغانستان من.
دختر کوهستان ها
غزلِ عشقِ بی پایان به افغانستان.
از دره های کُنر تا بلندای تاریخ
سوگند
من دختر کوهستانم.
شیرِ قله ها در رگ هایم دویده و بوی صنوبرِ دره های کُنر در نفس هایم مانده است.
پیش از آنکه نام خودم را یاد بگیرم، نامِ تو را یاد گرفتم، ای وطن.
مادرم آن را همراه لالایی در گوشم خواند، و باد، شب ها، در شاخه های بلوط، آن را تکرار کرد.
عشقِ من به تو از جنس شعار نیست.
جنس خاک است و جنس آب.
از آن عشق ها نیست که با فصل می آید و با فصل می رود.
این عشق پیش از زبان در من بود و بعد از زبان نیز خواهد ماند.
دریای مست
در دامنه ای کوه های من رودی می خروشد که کُنر نام دارد.
از برف های بلند برمی خیزد، از تنگه ها سر می کشد، به سنگ ها می کوبد و عقب نمی نشیند. هیچ سدی او را آرام نکرده است.
او مستِ آزادی است، و من خواهرش هستم.
عصیان من، همان عصیانِ این رود است. عصیانِ رودی که نمی داند «تسلیم» چه معنایی دارد، و هر مانعی را به صدایی تازه بدل میکند.
وقتی دنیا با زنجیر آمد تا مرا ساکت کند، من مثل کُنر خروشیدم، چون رودی که او را به بند بکشند، دریا می شود.
من طغیانم را شرم نمی دانم.
افتخار می دانم، چون این طغیان، پژواکِ همان رودخانه ای است که مرا شیر داد.
نقشه ای تن
در پوستِ من نقشه ای تو نقش بسته است. پامیر در شانه هایم ایستاده، هیرمند در رگ هایم جاری است و دره های کُنر در سینه ام پیچ می خورند.
هر وقت دور از تو بوده ام، خاکِ تو را در خواب دیده ام:
سنگ فرش کوچه ها، دود تنورِ صبح، صدای زنگوله ای گله ها در غروب.
عشقِ من به تو عشقِ معنوی است، چون در آن «من» و «تو» از هم جدا نیستند.
تو را دوست ندارم، تو را هستم.
اگر تو زخمی شوی، زخمِ من است.
اگر تو بسوزی، از درونِ من دود برمی خیزد.
و اگر تو برخیزی، من اولین کسی هستم که با تو برمی خیزم.
سه رنگ و یک نفس
بیرقِ ما پارچه ای رنگین نیست، قصه ای زنده ای است که نسل به نسل بافته شده.
بارها در طوفان پاره شد و بارها دست های ما آن را دوخت.
هر پارگی اش زخمی از تاریخ ماست و هر دوخت اش تصمیمی برای ماندن.
وقتی سرود ما طنین می اندازد، از پامیر تا هیرمند، گویی کوه ها و دشت ها یک صدا نفس می کشند.
روز بیست وهشتِ اسد، یادآورِ آن صبحی است که زنجیرِ بیگانه شکست.
امانالله خان رویای نو را به این خاک آورد، میرویس نیکه با شجاعتی کوهستانی ایستاد، ملالی میوند در گرمای نبرد فریادی را سر داد که هنوز در گوش تاریخ است، و غازی میر زمان خان و یاران در کوه ها و دل ها نامی ماندگار ساخت.
اینان ستون هایی اند که ملت بر دوش آن ها ایستاده است.
اندوهی که نمی شکند
دیده ام آنچه چشمِ ما دیده است.
خانه هایی که ویران شد، مادرانی که شبانه به در خیره ماندند، و کودکانی که بزرگ شدند پیش از آنکه کودک باشند.
اما هرگز ندیده ام که این اندوه ما را بشکند. اندوهِ ما، هیزم است و ما آتش را با آن نگه داشته ایم.
در همین خاک پیرمردی را دیده ام که خانه اش خراب شده بود و باز هم نانِ خود را با مهمان تقسیم کرد.
این است شرافتِ ملی:
آنجا که هیچ چیز نمانده، آبرو مانده است.
این است افغانستانِ من، سرزمینی که بی چیز می شود، اما بی کرامت نمی شود .
حافظه ای سنگ و نغمه
از مناره ای جام تا بوداهای بامیان، از قالین های دست بافت تا شعرِ دری و پشتو، سرزمین ما یک حافظه ای بلند است.
هر نقش قالین، صبرِ دستی را در خود دارد که در شب های زمستان بافته است.
هر کتیبهی سنگی از شکوهی می گوید که باد نتوانست محو کند.
و لالایی مادرانِ ما، که در هر زبان و هر دره ای زمزمه می شود، قدیمی ترین قانون اساسی ماست: قانونِ مهر.
اگر روزی همه چیز را از ما بگیرند، این حافظه را نمی توانند ببرند، چون در سینه ها نگه داشته می شود و نه در موزیم ها.
آغوشی به پهنای همه
آرزوی من برای تو، وطن، یک آغوش است. آغوشی که پشتون و تاجیک، هزاره و ازبک، بلوچ و ترکمن، پشه ای و نورستانی، شهری و روستایی، زن و مرد، همه در آن جا شوند، بی آنکه کسی از جایش رانده شود.
وحدتِ ما یکنواختی نیست.
قالینی است که هر رشته اش رنگی دیگر دارد، و زیبایی اش از همین تفاوت هاست.
بدون یک رشته، نقشه ناقص می ماند.
من از کوهستان می آیم و می دانم که قله ها تنها نمی ایستند.
کوه ها زنجیره اند، و هیچ قله ای بدون دامنه ها سر به آسمان نمیدساید.
عهدنامه
پس این است عهدِ من، ای سرزمین من:
تا زنده ام، زبانِ تو را زنده نگه می دارم.
نام قهرمانانت را بر دل فرزندان می نویسم.
در برابر هر ظلمی که بر هر فرد از مردمت برود، خاموش نمی مانم.
و تا آخرین نفس، مثل رودِ کُنر، با هر مانعی که راه آزادیِ تو را ببندد، خواهم خروشید.
ملت بودن یعنی پاسداری.
پاسداری از بیرق، از سرود، از زبان، از یادِ جانباختگان، و از هم دیگر.
آن روز که دست ها در هم گره بخورد، افغانستان با زخم ها و امیدهایش بر بلندای تاریخ خواهد درخشید، و قصیده ای خود را، با صدایی که هیچ طوفانی خاموش نکند، برای آیندگان خواهد خواند.
من دختر کوهستانم.
و عشقِ من به تو، تا آخرین نفس، خواهد بود.
گرفته شده از صفحه فیسبوک لمبه رنگیز