Navbar Fixed


16
Oct 2026
Article Image
شعر نا تمام ٫ عاشقانه‌ ای به نام ثریا ثریا ٫بانوی فردا ٫ زنی که تاریخ را بوسید٫
لمبه رنگریز
شعر نا تمام ٫ عاشقانه‌ ای به نام ثریا
ثریا ٫بانوی فردا ٫ زنی که تاریخ را بوسید٫
در تبعید، در وطن٫ زنی که آینده را دوست داشت
زنی فراتر از زمان
ثریا٫ آخرین لبخند روشنایی
بانوی آفتاب و آزادی
ثریا٫ آن رؤیای ناتمام
ثریا٫ شکوهی در غربت
بانوی بیداری افغانستان
نامی که هنوز می‌ درخشد
ثریا٫ عشق، آزادی، وطن
ثریا ٫ بانویی که آینده را پیش از تولدش دوست داشت.
بعضی انسان‌ ها در تاریخ زندگی نمی‌ کنند٫ خودِ تاریخ از عبور آنان شکل تازه‌ ای می‌ گیرد.٫از همان اندک انسان‌ هایی بود که گویی نه از زمانهٔ خویش، بلکه از فردایی دورتر به این جهان آمده بود.
زنی که در روزگاری آکنده از سکوت و سایه، جرأت کرد با زبان روشنایی سخن بگوید.
او ملکه بود، اما شکوهش از تاج نبود٫ از اندیشه بود.
در سرزمینی که قرن‌ ها صدای زن را از پس دیوارها می‌ شنیدند، ثریا نخستین نسیمی بود که پنجره‌ ای را گشود تا هوای تازه به درون تاریخ راه یابد.
او برای زنان افغانستان تنها حق آموزش نمی‌ خواست٫ او می‌ خواست آنان را دوباره به خویشتن بازگرداند.
باور داشت دختری که کتابی در دست می‌ گیرد، آینده‌ ای را در آغوش گرفته است٫ و ملتی که مادران دانا دارد، هرگز در تاریکی سرگردان نمی‌ ماند.
در کنار امان‌الله خان، سردار آزادی ٫ استقلال ٫ اصلاحات و ترقی رابطه‌ ای فراتر از سلطنت شکل گرفت.
آن دو تنها یک زوج نبودند٫ دو رؤیا بودند که در یک قلب می‌ تپیدند.
امان‌الله می‌ خواست زنجیر را از دست و پای وطن باز کند، و ثریا می‌ خواست همان زنجیر را از ذهن و روح جامعه بگشاید.
عشق آنان فقط به یکدیگر نبود٫ به افغانستان بود.
به فردایی بود که هنوز نیامده بود.
اما تاریخ همیشه به فرزندان پیشرو خود رحم نمی‌ کند.
توفان برخاست.
جهل و تعصب، بر اسب‌ های کهنهٔ خویش سوار شدند.
خورشید امانی غروب کرد و کاروان اصلاحات در میانهٔ راه شکست.
بسیاری رفتند، بسیاری سکوت کردند، اما ثریا حتی در تبعید نیز قامت خم نکرد.
سال‌ های غربت را در اروپا گذراند٫ دور از کوچه‌ های کابل، دور از باغ‌ های وطن، دور از آسمانی که دوستش داشت.
اما تبعید تنها جسم او را از افغانستان گرفت٫ روحش هرگز مهاجر نشد.
او در کوچه و خیابان‌ های روم قدم می‌ زد، اما دلش در جاده‌ های کابل پر می‌ زد.
در ایتالیا نفس می‌ کشید، اما در رؤیاهای افغانستان زندگی می‌ کرد.
او در غربت خاموش شد٫ بی‌ آنکه شکوه کند، بی‌ آنکه از سرنوشت گلایه‌ ای بر زبان آورد.
همچون شمعی که تا آخرین لحظه سوخت، تا شاید اندکی روشنایی برای آیندگان باقی بگذارد.
شگفت آن‌ که ثریا هرگز نمرد.
او در چشمان هر دختری زنده است که برای آموختن می‌ جنگد.
در دستان هر زنی که سرنوشتش را خود می‌ نویسد.
در رؤیای هر جوانی که افغانستانی آزاد، آباد و روشن را تصور می‌ کند.
ثریا را در گورستانی در خاک وطن اش سپردند، اما حقیقت این است که او را هیچ‌ گاه دفن نکردند.
بعضی انسان‌ ها را نمی‌ توان به خاک سپرد٫ زیرا در حافظهٔ ملت‌ ها ریشه می‌ دوانند.
امروز اگر نام او پس از دهه‌ ها هنوز با احترام و ستایش بر زبان می‌ آید، به این دلیل است که ثریا از جنس قدرت نبود٫ از جنس عشق بود. عشقی بزرگ به انسان، به آزادی، به دانایی و به وطن.
و شاید زیباترین تعریف برای او همین باشد:
ثریا زنی نبود که تنها افغانستان را دوست داشته باشد٫ او زنی بود که پیش از آن‌ که افغانستان به فردای خود برسد، عاشق آن فردا شده بود.

گرفته شده از صفحه فیسبوک لمبه رنگریز

Responsive Footer