Navbar Fixed


31
Oct 2025
Article Image
مکاره گی بچۀ سقو درعین بیسوادی
admin
غبار در مسير تاريخ تشريح ميکند که چگونه دسايس استعمارى در تبانى با عناصر ارتجاعى براى از پا در آوردن شاه امان ﷲ بکار افتاده بود: « مثلاً در کابل يکنفر منجم انقراض حتمى سلطنت را پيشگوئى کردو بسرعت اين پيشگوئى در بين حلقه هاى در بارى منتشرگرديد. درحوزه هلمنديکنفر آخند خوابى جعل کرد و افواه شدکه تاج از سرشاه افتاده است. اين تنها نبود، در سرتاسر حدود شرقى افغانستان به هزارها تصاوير جعلى نيم برهنه بنام ملکه افغانستان پخش گرديد و عزيمت طالبات افغانى از سرحدات شرقى به قسطنطنيه با تعابير معکوسى در بين توده ها منتشر شد. يک شيخ هم در جنوب (منظورنورالمشايخ است) و يک مرشددرشمال ( منظورمحمدصادق مجددى است) علناً رفتار شاه را ضد شريعت اسلام اعلام کردند.و کلنل لارنس معروف (به پيرکرمشاه) گفته ميشد که در جامه ملائى در شرق افغانستان داخل گرديده و هيزم اغتشاش را آتش زد. حتى اين موضوع در جرايدشوروى و انگليسى مطرح بحث قرارگرفت.»(غبار،ج1، ص 814)
نورالمشایخ مجددی که دشمن سرسخت شاه امان الله بود در دیره اسماعیلخان هندبرتانوی اقامت داشت ودر میان کوچی ها که مریدان سنتی او بودند این شایعه را پخش کردکه امان الله از اروپا با خود ماشینی اورده که با ان جسد مردۀ انسانها را میسوزاند و از گوشت و استخوان انهاصابون درست میکند. مبلغ ٣٠ روپيه ميدهد که يک شخص ثروتمند را آتش بزنند و مردمان غريب را رايگان مى سوزانند. ملا ها را نيز ميسوزانند که از انتشار امراض جلوگيرى نمايند.( آتش در افغانستان، ص ٦٥ )
پیام کلی این شایعات وتبیلغات شورش مردم برضد شاه وخلع شاه از قدرت بود. مردم جاهل واکثر بیسواد افغانستان فریب این دروغها را خوردند وبدان باورکردند ودرنومبر۱۹۲۸ در شینوار مشرقی وسپس ‌درشمالی کابل علیه شاه دست به شورش زدند وعمارات دولتی را به اتش کشیدند وبغارت وچپاول پرداختند. هیاتهای مذاکره با شورشیان از کابل اعزام شداما از آنجا که لحن دولت با شوروشیان نرم وصلجویانه بود، آنها این برخورد دولت را حمل برضعف دولت نموده برخواسته های ناروای خودپافشاری کردند وبا این کارخود شاه را از خدمت بخود دلسرد ومحبور به ترک از کشور ساختند و بجای او یک دزد مشهوررا برخود پادشاه ساختند و او را خادم دین رسول الله لقب دادند. درحالیکه او از دین حتی وصوگرفتن را هم یاد نداشت تا چه رسد به خدمت به دین رسول الله؟
غبار سقوط رژیم مترقی امانی وبقدرت رسیدن بچه سقو را بجای شاه امان الله یک فاجعه تاریخی میداند. حقیقت هم همانست که غبار میگوید، پس ازاشغال ارگ توسط حبیب الله کلکانی(بچۀ سقاو)در۱۸ جنوری ۱۹۲۹، تمام دست آورد هاى استقلال و روشنفکران و تحول طلبان افغانستان ، نقش بر آب شد. دروازه هاى مکاتب و آموزشگاه ها دولتى مسدود گرديد. بی امنيتى، زورگوئى، تجاوز به مال و دارائى و ناموس مردم آغاز شد. هواداران نهضت امانى يکى پى ديگرى به زندان و شکنجه و ترور و اعدام سپرده شدند. بچۀ سقاو ، بمنظور بقای حکومت حود، تجاوز وفحشا ونفاق وشقاق قومی وزبانی را درمیان مردم دامن زد و با صدور فرامین رسمی، رسماً یک قوم را علیه قوم دیگر تحریک نمود، چنانکه بقول کاتب « بين ملت مخالفت لاينحلی را حادث ساخته، توليد نفاق و شقاق نمود و اساس تخريب بلاد و تقاتل عباد نهاده، بغض و فحشاء را پديدار کرد وجمهور سکنه در ورطه مشقت و قتل وغارت واسارت افتاد.»( فیض محمدکاتب، نژاد نامه افغان ، طبع ۱۳۷۲ايران، ص ۴۱) .
کاتب در کتاب دیگرخود( تذکرة الانقلاب) حکایتی نقل میکند که معلوم میشود بچۀ سقاو درعین بیسوادی آدم مکار وحیله گر و عوام فریبی بوده است. خلاصۀ نوشتۀ کاتب چنین است: روز دوشنبه ۲۷ شوال(۱۹ حمل ۱۳۰۸ش)بچۀ سقاو کلانتران وریش سفیدان کابل را در قصردلکشا دعوت کرد و در محضر آنها که عده ای از مردم شینوار و لوگر هم حضور داشتند، چنین گفت:«امان الله خان از دین اسلام روی برتافته، به پرستش اصنام پرداخته، میخواست عموم ملت افغانستان را به اجبار و فشار بت پرست سازد. تا اینکه من به تحریک علمای ربانی درحالی که دست از جان شسته ، کوه گرد سرقت وصحرانورد غارت بودم، اقدام بر قلع وقمع اوکرده، مظفر به مرام آمدم که اینک به بیعت جمعی ازمسلمانان وعلما، جالس اورنگ امارت گردیده ساعی و جاهدم که تائید دین شریف سید المرسلین نمایم.و پس ازادای اینگونه کلمات پردۀ اصنام و مجسمه های که از حفریات باستانی از نواحی :جلال اباد، بگرام، کوهدامن، خواجه صفا، وغیره جاها، باجد وجهد مسیو «فوشه» فرانسوی ومسیو «برتو» بدست آمده بودند، و ایشان حصۀ خود را در پاریس برده، وحصۀ دولت افغانستان را طبق قرارداد معینه،به کار پردازان حکومت سپرده بودند، وامان الله خان آنها را با بت های که در عهد امیر عبدالرحمن خان و امیر احبیب الله خان مرحومان ازمزار خواجه صفای کابل وقلعۀ مرادبیک کوهدامن وبگرام کوهستان وغیره مواضع سمت شمالی کشف شده بودند و در موزیم خانه نهاده بود، برداشته به حضار گفت: اینست معبودهای او که به چشم سرمی بینید. ودو سه روز قبل آنها را به شنواریان نیز نموده بود وایشان دست او(بچۀ سقاو) را بوسیده به زبان افغانی(پشتو) گفتند:«قربان دی سم، بیشک ته پادشاه داسلام او بت شکن یی! » واین نمایشات در قلوب عامه که از علم تاریخ وادیان بی خبر بودند، مؤثرمی نمود. و در خاتمه از ورود امان الله خان با لشکرگران در غزنین ومحمدنادرخان در لهوگرد ولشکر هزاره در غوربند وکوتل اونی وخرس خانه(خیرخانه) به حضار آگهی داده گفت: اگر کسی را شما مردم دانا ،سزاوار امارت وحراست ملک وملت وتعمیر بلاد می دانید، به امارت برداشته مرا به رتبۀ حواله داری جای دهید، بنده همین بت ها باشم اگراز رأی وامضای شما سر بکشم. والبته به همان لباس وخوراکی که از پیش عادی بودم قناعت نموده ترک حب جاه نمایم.... وعامۀ کابل که در عقب شکوه ها و بدگوئی ها به عادت مستمرۀ خود دارند، همه گفتند: شما رابه پادشاهی قبول داریم واو هم باورکرد.»( تذکر الانقلاب،چاپ علی امیری، صص۱۲۹-۱۳۱، مقدمۀ نژادنامه افغان، ص ۴۰)
غبارمیگوید:حبیب الله کلکانی باری قصد کرده بود تا امان ﷲ خان را در پغمان ترور کند، مگرنکرد. او دليل انصراف خود را چنين گفت:« اميردر حاليکه آفتابه آب در دست داشت از اطاقش بيرون آمد و بگرفتن وضو پرداخت.من که تا آن هنگام فکر ميکردم او کافر و از خدا روى برتافته است، مگر اينک مى بينم که مناسک شريعت و اسلاميت را بجا مى آورد از تصميم خود منصرف شدم و با خود گفتم که چرا يک چنين جوان خوش سيما و مسلمان را به قتل برسانم و لهذا از کشتن او منصرف شدم.» ( غبار،ج۱، ص ۸۱۶)
اما حبیب الله تا آخر به اين عقيده خود نسبت به امان ﷲ خان باقى نماند و وقتى قصر باغ بالا را تصرف نمود، نزد سفير انگليس همفريز رفته گفت : «امان ﷲ کافر شده و من اراده دارم تا او را بقتل رسانده حکومت جديد تشکيل نمايم .» وسفير گفت : «بايد سفارتها را احترام کنى !»( فرهنگ،افغانستان در پنج قرن اخیر،ج۱، ص۵۳۹)
وبراى مدت 9ماه همان ملتى که بگفته همفريز سفير انگليس درعهد امانى، از سوراخ هاى بينى هر افغان نفس آزادى و استقلال فوران ميکرد، چنان در بند کشيده شدند که در کابل هرکه دختر زيبائى داشت بزور به نکاح دزدان همکار پسر سقاو در آورده ميشد، چنانکه سيد حسين وزيرحربيه سقوی در مدت ٩ ماه چهل بار عروسی کرد و حرم وسيعى از زنان نکاح کرده و بى نکاح بوجود آورده بود که بعلت وسعت حرم بعد از مرگش بسيارى از آنان باکره مانده بودند.( دکتور خليل وداد بارش، حبيب الله، مردی در حريق تاريخ، ۱۳۷۷ پشاور، ص ۱۰۶، ۱۶۲)
نجات مردم کابل وسراسر افغانستان از دست دزدان مال و ناموس وعزت وشرف وغرور مردم افغانستان، یک کار سترگ ملی بود که با فداکاری وجانبازی اقوام سلحشور ودلیرقبایل جنوب کشور (بخصوص مردم وزیرستان تحت رهبری جرنیل یارمحمد خان وزیری) وجانبازیهای مردم جاجی پکتیا برهبری سپهسالارمحمد نادرخان،تحقق یافت. نادرخان به حیث کسی که بیشترین خطر، وهتک حرمت متوحه خانواده خودش و شهریان کابل و ناموس تمام مردم افغانستان شده بود، کاملاً حق داشت تا آن گروه نابکار دزد و متجاوز و چپاولگر را با هر وسیله ای ممکن ، دستگیر و اعدام نماید، زیرا که درد و رنج وخشم ونفرت وحس انتقام گیری از چنین عملی را کس یا کسانی تا عمق اسخوان خویش درک و احساس کرده میتواند که چنین مصیبتی برسر فامیل خودش آمده باشد. و جز اعدام متجاوزان ، هیچ چیز دیگری نمیتواند قلب های داغدار پر از نفرت وانتقام را را اطفاء و متسلی کند.
پایان ۱۱ /۳ / ۲۰۲۲

Responsive Footer